تبليغاتX
آخرین فرشته ی تنها

آخرین فرشته ی تنها

دلتنگی مجازات کسانی است که زمان چشمشان را به خوشبختی عادت میدهد

در سوگ علی (ع)

من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرن‌هاست سرگشته‌ی بیابانِ خضرِ الیاسم! شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بُریدید! قلعه‌گیر و خندق‌گداز و معجزه‌سازم کردید! شاهِ مردان و شیرِ خدا گفتید! از زمینم به چهارمْ‌آسمان بُردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خونِ خدا خواندید! درِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟

وای بر آنکه برده کند، و آنکه بردگی خواهد! وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید به فرق شکافته‌ی من برای رواج سکّه‌های قبلتان! به ذوالفقارِ‌خون‌چکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من تا ساده‌دلان را کیسه تهی کنید!

ای طبلی از شکم ساخته، قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بینباری! ای رگ گردن برآورده، گردن زدن آیین کردی، که گردنت نزنند! ای بالانشین، که حیا افکندی، دور نیست که افکنده شوی! و ای ستم‌بر، که در مظلومیت خویش پنهانی، تا کی ثنای ستمگر؟ و تو ای سوار بر رهوار تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می‌دید، تا رکابت گیرند؛ و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی! ای زاده‌ی دروغ و بالیده در ریا، به شمارِ بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا، به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم، شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند. ذوالفقار اینست، نه تیغ دو دوم!

شما با من چه کردید؟ ای شما که دوستداران منید! من کجا هستم؟ بر صحنه‌ی شما حقیقت من کجاست؟ حذفم می‌کنید به‌خاطر نیکی‌هایم. و با من، نیکی را حذف می‌کنید. آری نیکی بر صحنه‌ی شما مُرده! و اگر قاتل نیکمردی بودم، با سربلندی نشان می‌دادید! شما که دوستداران منید با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟

مجلس ضربت زدن / بهرام بیضایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت   توسط مطهره 

باید خواند!

من آن وقت فهمیدم دهان تو، سوزانا ، فقط برای بوسیدن نیست.

دهان تو آنجا بود تا ما بتوانیم با هم حرف بزنیم.

گوشهایت فقط برای گزیدن به دندان نیست، این گوشها اسرار من را می شنید.

این اولین درسی بود که از تو گرفتم.


اعتماد/ آریل دورفمن/ترجمه عبدالله کوثری/ نشر آگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت   توسط مطهره  | 

بگیر!

یک‌وقت
یک‌جا
از یکی
می‌شنوی فلانی مرد
فلانی منم
باید بیایی
مجلسم
در یک مسجد
شاید امیرآباد
شاید سعادت‌آباد
بعد من که نیستم
سفت فشارت بدم
بگم
سیاه بهت نمیاد
هیچ‌کس نیست
حتی وقتی هق‌هق می‌کنی
هیچ کس نیست شانه‌ات را بمالاند
آب دستت دهد
همه با تو بدند
چون
من بی تو بود که مردم
چون من با تو بود که نمی‌مردم.
گرفتی؟

بعضی شعرا میخکوبم می کنه، ساده و روونه ولی انقدر خووبه که چندبار می خونمش و مزمزه ش می کنم، این شعر هم که نمی دونم از کیه همینجوری بود. اینجور موقع ها باید ثبتش کنم.



+ نوشته شده در  جمعه 15 مرداد1389ساعت   توسط مطهره  | 

موسیقی و خاطره بازی!

1.پاییز 87 بود و من ترم اولی بودم.مثل همه ترم اولی ها با دانشگاه غریبه بودم و شوق داشتم تا زودتر خودم را در محیط دانشگاه جا بندازم. تجربه ی ترم اولی بودن تجربه ی شیرینی است.مثل وقتی کلاس اولی هستی و بچه های کلاس پنجمی برایت بزرگ بازی در می آورند و تو را جوجه و مامانی فرض می کنند و تو تلاش می کنی زودتر مثل همان ها شوی تا دیگر بچه فرضت نکنند.در ورودی های 87 مدیریت هتلداری 13 تا دختر بودیم  که خیلی زود با هم صمیمی شدیم، همه جا با هم بودیم و خیلی زود گروه دختران ترم یکی هتلداری را همه می شناختند!از بس که گله ای همه جا می رفتیم! صمیمیتمان هم دو دلیل داشت، ترم اولی بودن و هم رشته بودن! هنوزم که هنوز است رشته ما در دانشکده جا نیفتاده و در شوخی های رشته ی دیگر درس های ما مسخره می شود!با تفکرات بچه گانه ی آن روزهایمان می خواستیم در برابر ترم بالایی ها که رشته ما و ترم اولی بودنمان را مسخره می کردند مقابله کنیم! نمی خواهم از کل کل هایی که ان روزها با بچه های حسابداری داشتیم بگویم.چیزی که از آن روزها در ذهنم پر رنگ تر از بقیه است همین صمیمیت گروهی مان و شادی ها و تفریح هایمان بود که این روزها کم رنگ تر شده. آن روزها تازه موسیقی رپ فارسی مد شده بود(حداقل من تازه از وجود و فراگیری اش با خبر شده بودم!) و ساسی مانکن و امیر تتلو و... از همه جا به گوش می رسید. یکی از آهنگ هایی که ان روزها مد شده بود جیگیلی بود. آهنگ تندی که با هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن! هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نیگا به ما کن! شروع می شد. آن روزها خوراک خنده ی ما در مواقع بیکاری گوش دادن به جیگیلی شده بود! آن موقع هنوز فاطی کماندو نداشتیم و می شد در حیاط دانشکده صدای موسیقی را بلند کرد و از تذکر و تعهد نترسید. آن گروه 10،12 نفره را تصور کنید که روی نیمکت و دور باغچه دانشگاه نشسته اند و جیگیلی گوش می کنند و می خندند!

جیگیلی مثل خیلی از آهنگ های رپ فارسی ، آهنگ خنده داری ست، می شود با آن یک دل سیر خندید و ما هم چه خوب می خندیدیم! هنوز هم جیگیلی را از حافظه ی موبایلم پاک نکرده ام و گاهی به یاد آن دوران گوش می کنم اما دیگر آن خنده های از ته دل را نمی توانم سر دهم.خنده هایم می شود بغض نوستالژیکی که مرا دلتنگ آن صمیمیت و شادی می کند! هنوز هم گاهی می شویم همان گله ی 10 ، 12 نفره و می گوییم و می خندیم ولی دیگر آن صمیمیت را نمی شود بین همه پیدا کرد،زمان بیرحم تر از آن است که دوستی های ما را به همان سادگی نگه دارد و دلخوری ها و حرف و حدیث ها و رقابت ها را محو کند! حالا فقط 5 نفر مانده ایم که صمیمیت آن روزها را بین خودمان حفظ کردیم. گله ای نیست!

2. ساعت 3 بعد از ظهر است و آفتاب بد می سوزاند و از گرما کلافه ام.به ایستگاه تاکسی های خطی می رسم و از اینکه تاکسی ایستاده است خوشحال می شوم.خوشحالی ام وقتی که می بینم راننده تاکسی کولر را روشن کرده دو چندان می شود. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و به آهنگ ها گوش می دهم...شادمهر...محسن چاوشی...محسن یگانه...مرا پرت می کند به روزهایی که این آهنگ ها خوراک روز و شبم شده بود...روزهایی که هنوز عمق تنهایی هایم را باور نداشتم و تنهایی بغضی می شد ته گلویم و تلنگری می خواست برای سر ریز شدن...روزهایی که هدفون را می گذاشتم در گوشم و دلتنگی هایم گلوله های گرمی می شد که صورتم را پر می کرد...هر چه فکر می کردم دلتنگ کی ام و این گلوله ها را برای کی می ریزم به جایی نمی رسیدم، فقط بغض بود و تنهایی! خنده دار است که آن روزها چند آهنگ از خواجه امیری توانست گوشم را پر کند و دیگر به بغض راهی نداد!

می خواهم سی دی را از ضبط بکشم بیرون از پنجره پرت کنم بیرون که می رود روی آهنگی از مجید خراطها! یاد شرکت می افتم و ف و سین و الف و بعد از ظهرهای گرمی که ملالت فضا را با گوش دادن به آهنگ پر می کردیم! یاد ف می افتم که مجید خراطها را دوست داشت و آنقدر برایمان مجید خراطها گذاشت که همه فکر کردیم شکست عشقی خورده ایم و خودمان خبر نداشته ایم!

بغض جمع می شود ته گلویم و من دلتنگ می شوم ... دلتنگ شرکت، دلتنگ ف و سین و الف و آن بعد از ظهر های خسته کننده!

گاهی این آهنگ ها چه می کند با روح و روان آدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت   توسط مطهره  | 

ما زنها و آن مردها و ...!

ازش پرسیدم:

«آشغال! چه‌کار می‌کنی که هیچ‌کس، حتی وقتی می‌فهمد چه مادر‌به‌خطایی هستی باز هم به‌کلی ولت نمی‌کند؟»

بدون آن‌که زیاد فکر کند گفت:

هیچ‌وقت زن‌ها را دست‌کم نمی‌گیرم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم دست بالا را دارم. با اجازه‌ی شما؛ یگانه‌ترین راز همین است و صد البته نشان ندان‌اش.

چیزی که نشان می‌دهم، بی‌نیازی است؛ فرّار بودن است؛ این است که با هر حرکت اشتباه ممکن است بروم و دیگر برنگردم.کاملاً واضح است که باید شایسته‌ی این ترس باشم. پس باید خوب باشم. عالی باشم. اگر هم نباشم؛ باید بازی‌اش را عالی دربیاورم.

گفتم:

« آن وقت چه‌جوری می‌شود این جادوی عالی‌بودن حضرت‌عالی؛ لو نمی‌رود؟»

گفت:

حواسم هست خودخواهی سطح‌ پایین نداشته باشم. یک‌طور خودخواهی متعالی هست که نتیجه‌ی ترس از تنهایی است. این شکلی که خودخواه باشی، خود‌به‌خود عالی می‌شوی.

معنای دیگرش همیشه به‌درد‌بخور ‌بودن است. این‌جوری هیچ‌وقت دوروبرت خالی نیست. البته باید کسی را پیدا کنی که شایسته‌ی این بازی باشد. که ارزش داشته باشد همیشه و در هر حال برایش به‌درد‌بخور باشی. خوشبختانه برخلاف مردها، بین زن‌ها پر است از این‌طور آدم‌ها.


این گفت و گو بین شخصیت زن و مرد رمان شب ممکن محمد شهسواری است.


+ نوشته شده در  یکشنبه 2 خرداد1389ساعت   توسط مطهره  | 

زمانی برای عشق ورزی به شکوفه های گیلاس!

اتفاقی یه رسم ژاپنی ها رو دیدم و حسادت کردم به اینهمه زیبا لذت بردن از طبیعت، بدون هیچ چشمداشتی، بدون هیچ سوءاستفاده ای!

ژاپنی ها در نظر خیلی از ما آدمهای پر کاری هستند که مانند ماشین کار می کنند و وقت سر خاراندن ندارند، ولی شاید این تفکر غلط هم مثل تفکر خارجی ها از ایرانی ها باشد که ما را مردمی شتر سوار می دانند!

در زبان ژاپنی به شکوفه های گیلاس ساکورا می گویند و ژاپنی ها علاقه ی خاصی به این شکوفه ها دارند.رسم قشنگی دارند که در بهار به تماشای شکوفه های گیلاس می روند!

متنی که درباره ی این جشن خواندم را برایتان می آورم:

ژاپنيها اين درختان را نه براي ميوه آنها بلکه براي ديدن شکوفه هايش مي کارند و در طي جشني به نام هانامي (تماشاي شکوفه هاي گيلاس) به تماشاي اين شکوفه ها مي روند. بهار در توکيو و ديگر شهرهاي ژاپن يکي از شاهکارهاي خلقت است. ازاواسط ماه فروردين درختان شهرجامه سفيد شکوفه هاي بهاري را بر تن مي کنند. پوشش طبيعت آن قدر ديدني مي شود که مردم را به کوچه وخيابانها مي کشاند تا از اين همه طراوت و زيبايي لذت ببرند.

مردم ژاپن که علاقه وصف ناپذيري به درخت ودرختکاري دارند، شهر را طوري آراسته اند که در هر فصل سال اعم از زمستان سرد يا تابستان گرم يک نوع گل وگياه خاص زينت بخش آن باشد. براي فصل بهار نيز از ساليان پيشين درختان گيلاس را درهمه جاي شهر (پارکها و کوچه ها وخيابانها و..) کاشته اند تا در فصل بهار خودنمايي کند، اين درختان بلند قامت که ثمره اي نداشته و فقط شکوفه مي دهند ساکورا ناميده مي شود. در اين ايام مردم با شادي وغرور، شکفتن شکوفه ها را جشن مي گيرند.

اواخر ماه مارس و اوايل آوريل بهترين زمان براي ديدن مناظر زيباي شکوفه هاي گيلاس است. معمولاً شکوفه ها حدود 2 هفته بيشتر دوام ندارند و بعد ازآن مي ريزند (اين شکوفه ها تبديل به گيلاس نمي شوند! ). در اين مدت ژاپني ها بيشتر از طبيعت استفاده مي کنند و به ديدن شکوفه هايي مي روند که به ژاپني «هانامي» گفته مي شود، به اين ترتيب شب يا روز بساط پيک نيک و مهمانيهاي زيادي را مي شود زير اين درختها ديد. اين مهمانيها هم به طور خانوادگي برگزار ميشود وهم در خيلي موارد شرکتها، محلهاي کار و دانشگاهها هم براي اعضاي خودشان اين جور مهمانيها را ترتيب مي دهند.

این عکسی از خیابانهای توکیو در بهار:

این هم تصاویری از این جشن و پیک نیک زیبا:

خواستنی نیست این جشن ملی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت   توسط مطهره  | 

من با خودم حرف می زنم!

-فکر می کنی کسی که خودش را از بالای ساختمان پرت می کند پایین از شدت ضربه می میرد؟

-فکر می کنم از ضربه نباشد، از چیزی باشد که تجربه اش نکرده ایم، مثلن از شدت افسوس زیاد یا حتی از شادی زیاد باشد! 

-تا به حال صورت کسی را که از ساختمان خودش را پرت کرده پایین دیده ای؟

-من دیده ام.آرام آرام بود! انگار از لمس باد با صورتش در هنگام افتادن حس خوبی پیدا کرده بود، لبخند دلنشینی داشت و چشمهایش هم جوری بسته بود که انگار به خواب خوبی فرو رفته، خون سرش را قاب گرفته بود...

-یاد کلیپ اوانسیز(evanescence)افتادم...همان که دخترک از ساختمان پرت می شود پایین و طبقات را یکی یکی طی می کند،اسمش چی بود؟


پ.ن:قرار نیست هر دیالوگی دو نفره باشد!

پ.ن2:فیلم stranger than fiction رو دیدم،یه سری این حرفا از اون گرفته شده.


+ نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت   توسط مطهره  | 

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد!


 

نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز

فضای نمناك جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود,می دانم,نمی شود آوازی

كه مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد.

و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع كوه

و - صدای عابر پیری كه آب می خواهد

به عمق یك سلام تو باشد.

شب هنگام

كه خسته ییم از كار

كه خسته ییم از روز

كه خسته ییم از تكرار.

نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد.

نمی شود كه تو باشی,به مهربانی مهتاب

در آن زمان كه روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود كه تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم كوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد

شكوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

نمی شود كه تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود كه تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود كه تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود كه تو باشی بلور هم باشد

نمی شود كه شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود كه تو باشی,من عاشق تو نباشم

نمی شود كه تو باشی

درست همین طور كه هستی

و من,هزار بار خوبتر از این باشم

و باز,هزار بار,عاشق تو نباشم.

نمی شود,می دانم

نمی شود كه بهار از تو سبزتر باشد . . .

 

 

پ.ن : "نادر ابراهیمی از كتاب یك عاشقانه ی آرام "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت   توسط مطهره  | 

...

کفشهایم نرم نبود، نمی توانستم از لمس چمنها پر شوم، نگاهی به راه روبرویم انداختم،خواستم پابرهنه بروم از تیغ ها ترسیدم...

آب سرد بود، پاهایم ورم کرده بود، نوک انگشتانم را در آب زدم و کم کم پایم را فرو کردم....صدای جیرجیرک و صدای باد پیچیده در درختها...می گفت سهراب هم این نزدیکی ها خلوت می کرده، گفتم آدم در این هوا شاعر می شود!این آب و این درختها و این آسمان...می گفت صدای باد مثل صدای موجهای دریاست ... چشمهایم را بستم و همانطور که روی چمنها دراز می کشیدم روی ساحل دراز کشیدم.....

گفتم بعضی لحظه ها می خواهم دنیا همین جا تمام شود و من غرق شوم در عمق آن لحظه!

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت   توسط مطهره  | 

خسته ام!

می دونی چقدر دلم تنگ شده برای گفتن آرزوهای عجیب غریبم؟ آرزوهایی که دختر های هم سن من فک می کنن کودکانه ست! دلم می خواد تاب می خوردم! من چرا موهامو کوتاه کردم؟ لعنت به موخره های لعتنی!می دونی اگه به موهام دست نمی زدم الان چقدر شده بود؟تا الان دیگه حتمن تا آخرین مهره ی کمرم رسیده بود! می دونم اگه موهام بلند باشه سنم می ره بالا، می دونم موی کوتاه گرد بیشتر بهم میاد، ولی الان دلم می خواد مثل این دختر کنار وبلاگم باد بپیچه تو موهام! باد بهاری! دارم یه جایی رو تصور می کنم توی جاده های قشنگ اون روستای دوست داشتنی خاطره انگیز! یه جایی که آب داره از کنار جاده می گذره و چند تا درخت آلوچه شکوفه زده هم کنارشه، می خوام بشینم کنار اون درختا،روسریم رو باز کنم، باد بپیچه لای موهام، یه آبی به صورتم بزنم و دراز بکشم  زیر درختا،مثل اون روز که تو سکوت بهاری دار آباد دراز کشیدم و به ابرا نگاه می کردم... الان پر بغضم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت   توسط مطهره  |