تبليغاتX
آخرین فرشته ی تنها


آخرین فرشته ی تنها

دلتنگی مجازات کسانی است که زمان چشمشان را به خوشبختی عادت میدهد

گاهی گفتن سخته،توصیف این حسا و این روزا سخته... این روزا همه ی بغضهای فرو خورده ام تبدیل به ناگفته هایی می شن که یه عمر تلنبارشون می کنم و گاهی تحمل سنگینی بارشون رو ندارم...سنگینی بغضهای فرو خورده ای که دیگه رها کردنشون سخت ترین کار دنیاست...

وقتی فکر می کنی تموم میشه این لحظه ها ،خیلی بهتره از بودن تو این وضعی که نمی دونی باید چیکار کرد؟

نمی دونی کی تموم میشه، نمی دونی کی وقتش می رسه... و هزار تا نمی دونم دیگه که این روزا تو ذهنم جا خوش کردن....

گذشت این چند روزم که دلمون خوش بود بهش...به مسخره ترین شکل ممکن گذشت و من هنوز نمی دونم چرا باید اینجوری بگذرن لحظه ها؟

کاش اینجوری نباشه...کاش اینجوری نمونه....کاش بهتر بگذره.... و هزارتا کاش دیگه....

.

.

.

باز می خوام شروع کنم به لحظه شماری برای رسیدن یه بهونه.... یعنی بهونه ای پیدا میشه؟

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط مطهره| |

.روزای شلوغی بود... همه بودن... همه ی کسایی که باید نباشن....یا شاید نباید باشن، مگه فرقی هم می کنه؟

روزایی که فقط می گذروندم بین شلوغیاش... روزایی که وقت نمی کردم فکر کنم چرا این همه شلوغه؟

 

2.اینا همش یه اتفاقه،یه اتفاق که نمی دونم افتادنش دست من بود یا نه.... من همیشه این اتفاق رو می خواستم ولی شاید اتفاقی باعثش شدم... شاید فکرش رو هم نمی کردم که من شروعش کنم....

می گم اتفاق چون هیچ وقت تصورش رو نمی کردم این جوری ، تو این روزای شلوغ ، انقدر راحت این اتفاق بتونه وارد زندگیم بشه ... شاید تصورش راحت نبود، یا شاید همیشه از تصورش فرار می کردم.......

دارم فکر می کنم هر جور دیگه ای این اتفاق پیش میومد نمی تونستم هضمش کنم، نمی تونستم قبولش کنم، با اینکه همیشه منتظرش بودم....

 

3.همیشه وقتایی که امتحان دارم می رم سراغ شعر خوندن! شاید دارم فرار می کنم از چی نمی دونم... شایدم می خوام انقدر وقت بگذره که سر دقیقه نود باشم و بعد شروع کنم به خوندن... حالا هر چی هست دیشب بین شعر خوندنام این رو دیدم...گاهی بعضی شعرا های لایت می شن و چند بار می خونمشون، بعد هوس می کنم بنویسمش...

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

 

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

 

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

 

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ،ناگزیری و تدبیر تو محال

 

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

(قیصر امین پور)

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت توسط مطهره| |

1.سرد شده...دارم یخ می زنم

2.جایی پیدا کردم که میشه چند ساعت توش آروم بود و کسی نیاد بگه اینجا چیکار می کنی؟!

3.گیر کردم بین کلی واژه...کی می خواد ترجمه شون کنه؟

4.هیچی!

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت توسط مطهره| |

1.داشتم فکر می کردم چقدر زود زده شدم از حیاطش،از نیمکتاش ،از نشتستن های بیخیال لبه ی تنها باغچه ی دانشگاه که بیشتر از کرم خاکی گربه توش غلت می زنه! فکر می کنم اگه انتظار بکشی که کلاست تموم شه و بری خونه و حوصله نشستن تو حیاط رو نداشته باشی ،نمی تونه ترم خوبی باشه....

فکر می کنم اگه نتونی بین کلاسا بزنی بیرون و تو پارک نظامی بشینی و بخندی و بری سراغ تاب و سرسره های خالی و سر تاب سوار شدن بزنی تو سر و کله هم دیگه،نمی تونه ترم خوبی باشه...

فکر می کنم اگه نتونی گاهی با دوستات دیونه بازی در بیاری ،نمی تونه ترم خوبی باشه....

نمی دونم ... شایدم باید فکر کنم یه سال بزرگتر شدیم! یه سال پیر تر! دیوونه بازیا مال پارسال بود!

دلم لک زده برا دیوونه بازی ! تا اطلاع ثانوی هم حوصله ندارم تو حیاط بشینم!

2.با لجبازیه تمام هیچ درس عمومی ای ندارم !

حالا وسط کلاسای تخصصی که همش باید نوشت دلم لک می زنه برای کلاسای عمومی که همراه با هدفون می گذشت!

دلم لک زده برای نقطه بازی سر کلاس انقلاب!

دلم لک زده برا عمومی های مزخرف!

3.تلفن 3 روز قطع بود،3 روز صداش تو گوشم سوت نمی کشید،و من چقدر آرامش داشتم! حالا مهم نیست که چقدر زود شارژم تموم شد!

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت توسط مطهره| |


Design By : Night Skin